هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را خندید و گرفت از من آرام و قرارم رایك دكمه رها كرد و اندوه زمستان رفت در یك شب پاییزى آورد بهارم را میخواستم آن گل را پرپر نكنم خود خواستمن چشم بر او بستم ، او راه فرارم را میمردم و میخندید ، میدید و نمیدیدمچشمان خمارش را ، چشمان خمارم را تا در دل هم باشیم تاوان بدى دادیم او گیره ى مویش را من ایل و تبارم را
برچسب:
نویسنده: هیراد مقدم
تاريخ: سه
شنبه
9 اسفند
1401 ساعت: 1:49